مریممریم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه سن داره

مریم

 

                                    به خونه خاطرات دختر عزیزم خوش آمدین

                                     

 

  

بابای من

امروز روز بابا جون منه!بابا مریم. میدونی بابا چقد دوست دارم ؟٤تا! چون مامان فقط تا چهار بهم یاد داده.بزرگترین عددی که بلدم.تو مهربونترین و زحمت کش ترین پدر دنیا هستی مامان همیشه از مهربونی و بخشندگی تو برام حرف میزنه.میگه بابا بی کران ترین دریایی بخشندگیه.بابا جون من و مامان خیلی دوستت داریم و از خدا میخام همیشه سایه ی گرمت روی سر ما باشه     ...
1 تير 1391

گل مامان

امروز که دارم برات مینوسیم میخام یه عذر خواهی بکنم چون من یه خانم شاغلم ود رکنارش درس هم میخونم هم من هم بابا خیلی وقت فرغت نداریم از ساعت ٧تا ٢هردو سر کاریم بعداز اینکه از سر کار برمیگردیم تا نهار میخوریم و ظرفاشو میشورم تا ٥هر سه باهم استراحت میکنیم ،بعد بابا دومرتبه میره برای سرکشی،تا ٧الی ٨شب من توی این فاصله کمی خونرو جمع و جور میکنم یه چیزی واسه شام یا نهار فردا بار میزارم بعد که بابا میاد یا میریم پارک که مریم خانم بازی کنه یا میریم خونه مامانی بعد شام میخوریم بعدش چایی بعدم دیر وقت میشه میخابیم منم دیگه فرصت نوشتن واسه گل مامانی رو ندارم ولی هر وقت وقت کردم برات مینویسم خیلی دوستت دارم ...
24 خرداد 1391

ماشین مریم

دیروز که من وبابایی داشتیم از سر کار برمیگشتیم،بابایی رفت از پلاستیک فروشی برای بیرون رفتن آخر هفته سفره ولیوان یک بار مصرف بخره،که مریم خانم چمش افتاد به ماشینای اسباب بازی و جفت پاهاشو کرد تو یه کفش که یکیشونو میخاد،اینقد شیرین زبونی کرد و با انگشت به ماشینا اشاره کرد که ما مجبور شدیم یکی براش بخریم،یک کم برای مریمی بزرگه ولی تا چند وقت دیگه براش خوب میشه ...
19 خرداد 1391

شعر برگزیده از یک کودک سیاه پوست درسال 2005

  وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ا ی ... و تو به من میگی رنگین پوست     ...
13 خرداد 1391

مریم خانم نظافت میکنه

روزه جمعه من وبابایی تصمیم گرفتیم خونرو نظافت کنیم اول از کمد و گنجه  شروع کردیم.مریم خانم هم که دید از این لذت بی ثمر مونده رفت واز آشپز خونه یه دستمال آورد و شروع کرد به پاک کردن دیوارای خونه!بابامریم بهش گفت دختر گلم ما که دیوارارو نظافت نمیکنیم انارو رنگ میکنیم.بیا با بابا گنجه را تمیز کنیم .انگار دخترم دیگه خسته شده بود.رفت و شروع کرد با ماشینش بازی کردن
9 خرداد 1391

شیرین کاریهای مریم

وقتی میخام سفره ناهارو بندازیم مریم خانم میاد شیرین زبونی میکنه.میگه بدین منم کمک کنم بعد خودشو باباش باهم دیگه یکی یکی لیوان و بشقاب و قاشق دوغ و اب رو میارین سر سفره میچینن و منتظر میشینن تا مامانی غذا رو بیاره.بردن و آوردن بشقابها و قاشق ها وایوان به عهده مریم خانمه انم یکی یکی میاره سر سفره میزاره
9 خرداد 1391

تراشه های الماس

امروز پکیج تراشه الماس بدستم رسید،سریع بازش کردم،توش ٤تا پوشه دکمه دار بود برای ٤مرحله   آموزش،بسته اول رو باز کردم راهنماشو مطالعه کردم و از اولین کلمه که مامان بود شروع کردم  ٥مرتبه  براش بلند روخوانی کردم و ١٠ثانیه گرفتم جلوش تا خوب نگاهش کنه هر دفعه به فاصله نیم ساعت.بعد که  وقت سوال پرسیدن شد مریم نتونست کلمه رو بخونه.من هیچ اصراری برای خوندش ندارم چون ان هنوز  خیلی کوچیکه ،ولی اگه تا قبل از ٢سالگی بتونه بخونه من خیلی خوشحال میشم. و دو روز بعد بالاخره کلمه ی مامانو یاد گرفت الان دارم بهش بابارو یاد میدم
8 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مریم می باشد